حکمت خسروانی؛ گنجینهای از تصوف ایرانی
درباره خسروانیون
حکمت خسروانی فلسفه و عرفان ایران باستان است که به اندیشمندان آن فرزانگان خسروانی یا خسروانیون گفته میشود. نامداران اندیشه ایران باستان و میراثداران آنها در دوره اسلامی به این فلسفه آوازه داشتند. حکمت خسروانی بعدها در فلسفه اشراق به دست سهروردی در پیوند با فلسفه اسلامی شناخته و نمایان شد. از تأثیرگرفتگان حکمت خسروانی میتوان به جاماسب، فرشوشتر، فلوطین، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، منصور حلاج، ابوسعید ابوالخیر و شهابالدین سهروردی اشاره کرد.
بنیان خسروانیون
خسروانیون عارفانی بودند که حقایق را پس از ادراک از راه کشف و شهود، به زبان راز و در پوشش «نور و ظلمت»، بیان کردهاند. شهابالدین سهروردی، معرفت یا آگاهی این حکیمان را با عنوانهای حکمت اشراق یا خمیرهٔ خسروانی، و خود آنان را «حکیم متأله» بازمیشناساند؛ یعنی فلاسفهای که با میزان عقل و شهود قلبی (عشق) به حقیقت میرسند.
دوازده بنیان حکمت خسروانی
- نخستین بنیان این است که خداوند یگانه است؛ فزاینده است و ایستا نیست، و رهرو راه خردمندی سروش خدایی را خواهد رسید.
- دومین بنیان خردورزی است. بنیان حکمت خسروانی راستی بیپایان است و نیکی با هستی همسان است.
- سومین بنیان هنجار و داد و قوانین پیشرفت در هستی است؛ حکمت خسروانی ایستایی را مینکوهد و نوگرایی را میپسندد.
- چهارمین بنیان نفی کردن نیرو است و حکیم با هستی کنشگر است.
- بنیان پنجم «فر» است و فر از کلیدیترین معروفات حکمت خسروانی است؛ یعنی آدمی به جایی میرسد که هستی او را یاری میکند تا در هستی بیفزاید و افزوده شود. فر را چندین اصل است: نخست آنکه به ارث نیست، دوم آنکه همیشگی نیست، و سوم اینکه فر از کل هستی جدا نیست.
- بنیان ششم حکمت خسروانی وحدت آفرینش است.
- بنیان هفتم گشودهراهی است؛ یعنی اینکه فزایندگی هستی را پایان نیست.
- بنیان هشتم بهرهجویی از هستی است.
- بنیان نهم نو شدن است.
- بنیان دهم نوروز است، به این معنا که آدمی و هستی باید نو شوند.
- بنیان یازدهم چنین است که پوچی ناپایدار است و چون ناپایداریاش پدیدار شد، گمراهان و بداندیشان از زشتی کردار خود بازخواهند گشت.
- سرانجام، بنیان دوازدهم و آخرین بنیان حکمت خسروانی، رهانندگی از ایستایی است.
بزرگان حکمت خسروانی
جاماسب، فلوطین، بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، منصور حلاج، ابوسعید ابوالخیر و شهابالدین سهروردی. با توجه به اینکه جاماسب و فرشوشتر از نخستین کسانی بودند که به زرتشت گرویده بودند، بازگو نکردن نام «زرتشت» از سوی سهروردی را میتوان به دلایل جو حاکم بر اجتماع آن روز دانست؛ یا اینکه با کشاندن زنجیرهٔ «خمیرهٔ خسروانی» به جاماسب و فرشوشتر و رابطهٔ آنان با زرتشت، شهابالدین سهروردی نیازی به آوردن نام زرتشت به عنوان مظهر و سرچشمهدار حکمت خسروانی نمیدانسته است. دکتر عبدالحسین زرینکوب، به درستی و با توجه به پیوندی که سهروردی میان حکمت خسروانی و تصوف برقرار کرده است، زرتشت را «صوفی باستانی ایران» شناخته است.
شیخ شهابالدین سهروردی
شیخ شهابالدین سهروردی نخستین کسی بود که در دوران اسلامی به سرچشمهٔ عرفان ایرانی اشاره میکند. او اذعان دارد که از راه آن چهار پیشوا، یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی، منصور حلاج و ابوالعباس قصاب آملی، «خمیرهٔ خسروانی» به وی منتقل شده است. اما اشاره روشنی از آن سه تن به سرچشمهٔ ایرانی عرفان در دست نیست، و هرگاه شیخ شهابالدین اینچنین به روشنی اشاره نمیکرد، رهیابی به سرچشمه شاید مشکل مینمود؛ گرچه در نهایت برای پژوهندگان قابل آشکاری بود.
سهروردی برخلاف نظر ارسطو خاستگاه حکمت را کاملاً ایرانی میداند و نه یونانی؛ چرا که به نظر ارسطو، دیگر اقوامی که از حکمت مورد نظر او برخوردار نبودند «بربر و وحشی» محسوب میشدند. سهروردی این حکمت را حکمت اشراق، خسروانی، حکمت عتیق یا خمیرهٔ ازلی خوانده، و حکمت به معنای اصیل را مخصوص اقوام شرقی در شرق متافیزیکی و ایران دانست که نمایندگان آن بزرگان و خسروان ایرانی بودهاند. او کنفسیوس را نیز از خسروان چین میداند.
حکمت اشراق
سهروردی با تدوین حکمت اشراق و تأسیس مکتب اشراقی، در عرصهٔ اندیشهٔ ایرانی و اسلامی تحول ایجاد کرد. حکمت و اندیشهٔ اشراقی سهروردی، که مجموعهٔ آثار و افکار فلسفی و عرفانی او را دربرمیگیرد، در کتاب «حکمة الاشراق» به نحو احسن نمایان شده است. سهروردی مانند فارابی در باب مدینهٔ فاضله اثر مستقلی تألیف نکرده، ولی دربارهٔ حاکم مطلوب و حق حاکمیت سخنانی گفته است. همچنین در آثار تمثیلی خود، بیش از هر چیز به نکاتی اخلاقی اشاره کرده که میتوانند افراد یک جامعه را به سوی رستگاری ببرند.
فلسفهٔ سهروردی بر پایهٔ اصالت نور استوار شده که نشان میدهد او به حکمای ایران باستان نظر داشته است. همچنین سهروردی بارها به خسروانیون و حکمای فاضل ایران باستان چون زرتشت و کیخسرو اشاره کرده و مثلاً در باب سیاست و دولت، حکومت کیخسرو را حکومت مطلوبی دانسته است. رکن دیگر اندیشهٔ سهروردی کتاب و سنت اسلامی است و از این رو، نظرش دربارهٔ حکومت و حاکم با آموزههای اسلامی مطابقت دارد. ضمن اینکه او خود را وامدار حکمای الهی یونان مانند فیثاغورس و افلاطون و سایر حکمای الهی جهان مانند هرمس دانسته و بسیاری از آرای حکمای سلف خود مانند فارابی و ابن سینا را نیز اخذ کرده است؛ بنابراین میتوان احتمال داد که او در بسیاری از جهات دربارهٔ مدینهٔ فاضله و ویژگیها و شرایط حاکم آن با فارابی همرأی باشد.
فکرتِ عظیم
«فکرتِ عظیم» شیخ اشراق، همانا تأسیس یک فرهنگ معنوی تمام و کمال است که جامع کلیت معرفت فلسفی است و در عین حال تحقق معنوی کامل خود شخص را نیز هدف خویش قرار میدهد. راه اشراق، راه حکمت «اشراقی» احیاشده از [دل حکمت] ایران باستان، نه به راست منحرف میشود و نه به چپ. سالکی که گام در این مسیر مینهد، نه رسالتش این است که نظریهپرداز فلسفهای غافل از غایت حقیقی فلسفه شود و نه ماجراجویی در وادی عرفان و بیخبر از خطرهایی که دامنگیر کسانی میشود که فلسفه هنوز آنان را به خودآگاهی نرسانده و در برابر انواع و اقسام سرابها ایمن نساخته است.
به همین دلیل این راه را میتوان «شاهراه» خواند. این اصطلاح از حکمت عرفانی فیلون اسکندرانی وام گرفته شده است که آثار وی را از جهات مختلف میتوان با آثار حکیمان «اشراقی» مقایسه کرد، گو اینکه آثار وی برای اینان ناشناخته بوده است. این مقایسهها فقط در امتداد مقایسههایی خواهد بود که دیگران پیش از این میان فکرت «نیروهای» الهی در اندیشهٔ فیلون و اَمشاسْپندان یا مِهینفرشتگان در اَوستا انجام دادهاند.
نام شاهراه از سِفر اعداد (تورات) گرفته شده است: «شاهراه را در پیش خواهیم گرفت و تا از سرزمین تو نگذشته باشیم، به چپ و راست منحرف نخواهیم شد» (۲۰:۱۷ و ۲۱:۲۲). این شاهراه، شاهراه گنوس است و سالک را به معرفت از راه مشاهدهٔ مستقیم میرساند؛ زیرا این شاهراه، راه «اهل بصیرت» است.
اهل بصیرت با پیمودن این راه تا مرتبهٔ اعلا که سهروردی از آن به «تألّه» تعبیر میکند، پیش میروند. این همان راهی است که «غریب» [در قصهٔ غربت غربی] را به قلهٔ طور سینا، به جایی که از آنجا به «اقلیم هشتم» راه یافت، رسانید. به علاوه این شاهراه همانی است که گنوستیکهای مسلمان از آن به «راه راست» (صراط مستقیم) تعبیر کردهاند: راهی که به چپ و راست منحرف نمیشود؛ راه ستیغ کوه که در آن آثار بالیده بر هر دو شیب کوه به اوج میرسند و گرد میآیند.
فکرت عظیم سهروردی تأثیر ژرفی بر فرهنگ معنوی ایرانزمین نهاده است. یقیناً هم فیلسوفان نظری در این دیار وجود داشتهاند و هم صوفیانی که فلسفه را به دیدهٔ تحقیر مینگریستهاند؛ ولی هیچیک از اینان معرّف این فرهنگ در حالت تمام و کمال آن نیستند. پیش از این ملاصدرای شیرازی بر این معنا گواهی داده است:
«شایسته این است که رونده راه حق میان دو شیوه جمع کند، بنابراین باید نه پالایش درونی وی خالی از اندیشیدن باشد و نه اندیشیدنش خالی از پالایش درون، بلکه باید شیوه وی، همانند شیوه حکیمان اشراقی (افلاطونیان پارس) برزخی جامع میان هر دو شیوه باشد.»
فلسفهٔ اشراق و مولانا
اساس فلسفهٔ اشراق «نور برتر» است که اصل و منشأ هستی به شمار میرود و با حکمت خسروانی و پهلوی ایرانیان باستان و نیز حکمت یونانیان قدیم مرتبط است، و سهروردی احیاکنندهٔ این فلسفه در دامن عرفان و حکمت اسلامی است. با توجه به کاربرد واژهٔ «نور» و مترادفات آن با بسامد بالا در اشعار مولانا، متوجه جایگاه خاص این واژه در افق فکری وی میشویم.
اندیشههای ایران باستان و مزدیسنا، بهویژه فلسفهٔ خسروانی، در آثار ادبی و عرفانی پس از اسلام بیش و کم تأثیر گذاشته است. با بررسی گستردگی حکمت و فلسفهٔ نور در ایران باستان و خدامحوری در «آتش (نور)، فره و امشاسپندان» از نگاه متون مزدیسنایی و بازتاب آن در اندیشهٔ مولوی بر پایهٔ مثنوی معنوی، به شیوهٔ توصیفی، تحلیلی، اسنادی و ارزیابی کمّی کوشش شده برجستهترین جلوههای فروغمند اهورامزدا در یسنا و ردّپای آن در مثنوی مولوی جستجو و معرفی شود.
آتش، فره و امشاسپند، به عنوان سه فروغ و صفت نورانی اهورامزدا، جایگاه مقدسی در باور ایرانیان کهن و زرتشتیان امروز دارد. این جلوهها، بهویژه عنصر «آتش و نور»، در دیدگاه زرتشتیان و متون مزدیسنایی و نیز در دیدگاه مثنوی معنوی مولوی، همه به سرچشمهٔ «نور الهی» پیوند پیدا میکند. فروغ یا نور آتش با پرتوهای بالاروندهاش نماد تجلّی خداوند به شمار میآید؛ نیز امشاسپندان با نور و صفات نورانی خداوند ارتباط دارند و خویشکاری آیینی و اجتماعی آنها برکشیدگی جایگاه انسان از دنیای مادی و فرودینه به جهان مینویی و آرامش راستین است. مولانا در جایجای مثنوی از اندیشهها و مؤلفههای عرفانی آیین زرتشتی تنها برای تمثیل و بیان و شرح اندیشههای عرفانی خود بهره گرفته است.
حافظ شیرازی
در میان میراثداران حکمای خسروانی به گفتهٔ سهروردی، حافظ نیز باید در جای شایستهٔ خود قرار داده شود. با وجودی که این «شیخ» را «خانگاه» و زاویهای نبوده، باید او را از حکمای خسروانی یا خسروانیون دانست. حافظ نیز عارفی بوده که حقایق را پس از ادراک از راه کشف و شهود، به زبان راز و در پوشش «نور و ظلمت» بیان کرده است.
نویسنده: یاسر طایفه


